یکی از پشت کوه
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
دوست عزیزم سردار بزرگ آریو از من دعوت کرده بود که در بازی وبلاگی مشاعره شرکت کنم . اینهم اجابت فرمان ایشان
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
در پایان از دوستان عزیزم یوزپلنگ ، مونا ، آرسین ، مرد آریایی ، تینا برای ادامه ای بازی دعوت میکنم . واژه های پیشنهادی من برای ادامه مشاعره شمع ، میخانه و زلف! است .
نوشته شده توسط سعید
در 10:30 | لینک ثابت
•

